من و پیام نور
زندگی هرکسی پر از داستان ها و خاطراتی است که شاید فقط برای خودش لذت بخش یا غم بار باشد.
اما چرا مردم ساعت ها کتاب های رمان دردست دارند و تا به پایان نرسانند حتی خواب ندارند؟
گویی شنیدن قصه ی دیگران ، یاد آور بخشی از گذشته خواننده است، با نویسنده همراه می شود، دست در دستش قدم می زند ، آه می کشد، لبخند می زند، حسرت می خورد و چه بسا اشک می ریزد.
...سرشار از شادابی و سرزندگی بودم. زیرک و باهوش ، با جرات و جسور.مدرسه برایم خانه امن و مکان شکوفایی شد، همیشه در صدر لیست های افتخار آوردوره های آموزشی قرار داشتم. مادرم مرا به نوشتن علاقمند کرد و پدرم عاشقانه ، (مادرم) می خواند .
درست آن روز که دوستانم سر جلسه کنکور نشسته بودند من با ناله هایم شاهد دفن پدر در خاک بودم.
چند ماه بعد همسر شدم و بعد از مدتی مادر.
بی تاب درس خواندن بودم، گویی گم کرده ای داشتم که آدرسش را نمی دانستم.
عزمم را جزم و شروع کردم به خواندن. باوجود همه نارضایتی ها و سنگ های پیش پایم.
نشد تمام کنم.
باری دیگر و با فاصله، باز هم شروع کردم، با علاقه ای بیشتر. اما گویی مسیرش پر پیچ وخم تر شده بود.
سرانجام موفقیت هایی کسب کردم که فکرش هم بعید بود.
اینک مادر دو فرزند بودم. هردو دانشجو شدند و من هنوز مشتاق برای یاد گیری و خواندن.
این بار دانشگاه پیام نور، دستم را گرفت و چنان پا به پایش راهی شدم که تا چند ماه بعد کارشناسیم را می گیرم وبرای اولین بار به آن مرحله ای که می خواستم میرسم. اما این دفعه متوقف نخواهم شد. به امید خدایی که تقدیرم به دست اوست.







